X
تبلیغات
افسونگر (!)

افسونگر (!)

تمووووم شد؟!!!!

سسسسسسسسسسسسسلاااااااااام !!!

چطوووریایین؟!

مدرسه ها داره شروع میشهههههههه !!!!  4fvgdaq_th.gif

بدبخت شدییییییم !!!!   4fvgdaq_th.gif

دیروز با بهشاد رفتیم لوازم التحریری خود کاااار خریدم ! پاکککککن خریدم ! دفترچهههه خریدم ! با ازین لیبل خوشملاااا !   dancegirl2.gif

آخه قراره بریم اول دبستان !    hiker.gif

دیگهه فک نکنم مدرسه ها شروع شه بیام !  دیگه فک نکنم ببینمتون !  4yajuyo.gif

دلم واسه همتون میتنگهههههههههههه !!!!!!  

با...ی با....ی !!!!! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 14:56  توسط splendour of flower  | 

شب احياي من !

چند وقت پیش فریناز بهم گفته بود که نزدیکای خونمون یه هیئته که مراسم شب احیا رو برگزار میکنن.

راستشو بخواین اینجور مراسم ها زیاد نرفتم ، نه اينكه اصلا نرفته باشم ، اما خوب چيز زيادي راجع بشون نميدونم ! وقتي فريناز بهم گفت ، كلي واسه خودم برنامه ريزي كردم ! اول با مامانم صحبت كردم ، بر خلاف انتظارم كلي استقبال كرد! گفتم شايد بهونه ي اينو بگيره كه تا دير وقت طول ميكشه و خيابونا خلوت ميشه و خطرناكه و اينا !

وقتي اجازه صادر شد رفتم كمد مامانمو زير و رو كردم ، واسه پيدا كردن يه چي ... چادر مشكي !!

ما اصولا خانواده ي مذهبي اي نيستيم ... يعني اصلا نيستيم ! واسه همين پيدا كردن يه چادر مشكي تو خونمون مثل پيدا كردن يه جوراب شلواري تو كله پزيه ! و اين موضوع اصلا باعث افتخار من نيست !

شايد خيلي وقتا كه ميبينم تو مدرسه ، نزديكاي زنگ آخر ، فريناز يه هد خوشگل و خوش رنگو از تو كيفش در مياره و با دقت رو سرش مرتب ميكنه و بعد چادرشو كه هميشه بوي عطر ميده رو سرش ميكنه ، بهش حسوديم ميشه ، و برعكس ، وقتايي كه ميبينم بعضي از خانم هاي چادري انقدر كثيف و بد بوئن كه حتي رغبت نميكني نزديكشون بشي ، از اين كه دختر چادري نيستم خوشحال ميشم !

به هر حال بعد از كلي گشتن يه چادر مشكي پيدا كردم ! رفتم تو اتاقم ، يه شال مشكي سرم كردم و اونو طوري جلو كشيدم كه ذره اي از موهام معلوم نباشه ، باورم نميشد كه تا حالا هيچ وقت خودمو اين شكلي نديده بودم ! بعدش چادرو سرم كردم ، شده بودم عين حاج خانوما !  ولي چندتا مشكل وجود داشت ،اول اينكه چادره واسم بلند بود ! دوم اينكه خيلي سنگين بود ! سوم اينكه هيچ كش و مشي نداشت و بنده به هميچ وجه نميتونستم جمعش كنم !

همون موقع ها بود كه فريناز زنگ زد ، قرار شد كه منو مامانم بريم دنبال فريناز و سروناز ( آبجيش ! انقد گوگوليه ! ) بعدش زنگيدم به بهشاد ، گفت حتما ميام و چادر مشكيم تا زانوهامه !

يه يه ساعتي گذشت كه بهشاد خانوم اس ام اس داد كه : فرگل با مامانم دعوام شده ! اوضاع خيطه (خيته ! ) شماها بريم منو هم دعا كنين !

ساعت نزديكاي نه بود كه من رفتم حاضر شم ، يه شلوار جين تيره با بلندترين مانتوي مشكي كه تونستم پيدا كنم رو پوشيدم ! قيد چادرو زدم چون ميدونستم هرچيزي لياقت ميخواد ! مني كه ۱۶ سال با حجاب كج و كوله تو خيابونا راه رفتم لياقت يه حجاب كاملو  اونم فقط واسه يه شب ، ندارم!

يه شال مشكي سرم كردم و سعي كردم كه ذره اي از موهام معلوم نباشه ، رفتم تو اتاق مامانم و گفتم ، من حاااااضرم !

مامانم اول از تو آينه نگام كرد، بعد برگشت طرفم و بهم زل زد !

- الهي من قربونت برم ، چقد بهت مياد !

-

خلاصه رفتيم فريناز اينارو برداشتيم ، تو راه مامانم گفت بريم بهشادم برداريم ، گناه داره ، دلش ميخواد بياد ! رفتيم دم در خونشون من زنگ زدم به گوشيش

- الو ( با صداي آروم‌)

- الو سلام بهشاد ، ما دم در خونتونيم ، نمياي ؟

- اِ؟ ! جدي؟! خوب تو چرا آروم حرف ميزني؟!

- نميدونم جو گيزر شدم ! 

- ديوونه ! الان ميام ، مامانم نمياد !

يه ديقه گذشت ، سه ديقه گذشت ، پنج ديقه گذشت !

- بهشاد كدوم گوري اي ؟!

- اومدم !

يه ديقه ديگه گذشت ، دو ديقه ديگه گذشت !

دستمو گذاشتم رو بوووووق و فشاااااار دادم !

بــــــــــــــــــــــــــــــوووووق !

مامان : نكن بچه مردم خوابيدن !

همون لحظه بهشاد اومد ! تا منو از تو ماشين ديد زد زير خنده !

- قيافشو ! چه جيگري شدي ! 

ساعت ۹ و نيم بود كه رسيد به محل مورد نظر !

جلوي خونه كاملا خلوت بود !

مامان : ميگم فرگل تو برو يه سرو گوشي آب بده ببين اصلا خبري هست؟!

منو فريناز رفتيم تو خونه ، جلو در خونه يكي دو تا كفش بيشتر نبود !

من: اهم ! يا الله !

فريناز : ببخشيد ، حاج خانوووم !

من:

فريناز : كوفت !

حاج خانوم : جانم عزيزم؟ بفرمايين !

فريناز : ببخشيد مراسمتون كي شروع ميشه؟!

حاج خانوم : الان شروع ميشه بفرمايين تو !

ما نيز فرماييديم تو !

اول يه خورده قرآن خوندن بعد ما سه تا رفتيم نماز مخصوص اون شبو خونديم و كم كم سر و كله ي مهمونا پيدا شد !

كلي قرآن خونديم ، كلي چيز ميزاي خوشمزه دادن خورديم !   آخر سر هم دعاي جوشن كبير خونديم و ساعت نزديك ۲ بود كه برگشتيم خونه !

عجب شبي بود ! خدا ازم قبول كنه !  

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 14:41  توسط splendour of flower  | 

از شمال تا خالد حسيني !

سلام علیکم و رحمه الله !

حال شما؟ احوال شما؟

بعد از ظهر تابستونیتون بخیر !

خوبین خوشگلای من؟!

نماز روزه هاتون قبول کوچولو موچولو ها !

به به ! منم در خاله بودن استعداد دارماااا !

 

آقا ما رفتیم شومال (شمال) فارق (فارغ؟) از دغدغه ها ! یک حالی داد که نگو و بپرس ! اون دفعه چندین روز رفتم بسی خوش نگذشت  ، اين دفعه يه روز بيشتر نمونديم و بسي خوش گذشت !

رفتيم ماهيگيري بسي ! بنده سه عدد ماهي گرفتم !  اخوي يك دانه گرفت !

ولي دلم واسه ماهيا كباب ميشد ! دهنشون پر خون بود بعد هي باز و بسته ميكردن !  بگردم !

بعد ديگههه ... قليوووون كشيدم ! هرچند مامانم حرص خورد و فحشم داد ولي حالي داد !

نميدونم ديگه چي بگم ! يه چيزايي ميخواستم بگم ولي الان يادم نمياد !

فك كنم آلزايمر خوكي گرفتم به سلامتي !

راستي ! بهتون پيشنهاد ميكنم كه كتابهاي خالد حسيني به اسم هاي " بادبادك باز " و " هزار خورشيد تابان " رو  حتما" حتما" حتما"  بخونين ! فوق العده ان ! اولي راجع به پسرهاي افغانيه و دومي راجع به دختر هاي افغاني ! وقتي تمومشون ميكنين تازه ميفهمين كه چقدر آدمهاي خوشبختي هستين !

عزت زياد !

پ.ن : آها ! اون چیزی که میخواستم بگمو یادم اومد !

تو جادههههه انقذه حال داااااد ! به ملت دو میدادیم هر هر میخندیدیم ! انقد حال میکردم این همه  سبز  داریم ! من دو تا خیارو به شکل  v  گرفته بودم کلی غرور سبز رنگ ازم میریخت !  ( خواستم بگم که منم آره و اینا ! ) در کل اینکه  سبز باشید ! شدیدا ! و عمرا کم نیارید !

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 16:5  توسط splendour of flower  | 

من بچه ام يا تو؟! هان؟!!!!

ررررررررينگ ! رررررررررررررينگ !

- الو؟

- الو ، سلام

- اِ تينا تويي؟ ! سلام ، چطوري؟ خوبي؟

- خوبم ، قربونت ، تو چطوري ؟

- منم خوبم ، تو چطوري؟ !

- منم خوبم تو چطوري؟ ! كوفت !  چه خبرا؟!

- هيچي ! تو چه خبر؟!

- امممم ... خبر دارم تووووووووپ ! دهنت ميچسبه كف زمين !

- ايول بوگو !

- فلاني بلاخره بهم پيشنهاد دوستي داد !

-اَ اَ اَ اَ اَ اَ !

- حالا اينو گوش كن ، فلاني بود كه فلانيو دوست داشت ، به خاطرش  بافلاني بهم زد !

- اُ اُ اُ اُ اُ !

- حالا اينكه چيزي نيس ، فلاني با مامانش اومد در مغازه فلاني واسه هم از دور دست تكون دادن !

-اِاِاِاِاِ اِ  اِ !!!

 

- فرگــــــــــــــــــل ! بسه ميخوام زنگ بزنم !

- باشه الان تموم ميكنم ، خب بقيشو بگو !

- آره ، فلاني بود فلاني ....

-اوه اوه ! 

-فلاني .... ...

-واي واي !

-فلاني رفت ......

- چي ميگي !

- فلاني ... بعد .... فلاني ....

-دروغ ميگي !

 

-فرگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل ! از تلفن داره دود بلند ميشه !

- اممم تينا جان با اينكه رسيده جاي حساس قضيه ولي بايد قطع كنم ، شرمنده !بعدا بت ميزنگم !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعد كه قطع كردم نشستم با خودم فكر كردم كه ملت چقدز خاله زنك شدن والا !

بعد دوباره فكر كردم كه تمام اين كسايي كه تينا داشت ازشون ميگفت همونايي بودن كه هميشه به من ميگفتن تو چقدر بچه اي ، كي ميخواي بزرگ شي؟ و از اين حرفا !  ولي الان ميبينم كه من چقدر از اونا بزرگتر شدم ! چقدر ....

اونا همش تو فكر اينن كه مخ فلان دختر يا فلان پسرو بزنن ، آي عشقم عاشق يكي ديگه نشه ، آي نره با يكي ديگه ، آي از پشت خنجر نزنه ، آي  قربونش برم ، آي قربونم بره ! جمع كن باوووو !

يكي نيس بهشون بگه بابا شماها هنو بچه اين ! دهنتون بو پستونك ميده ! عشق چه ميفهمين چيه ، فقط خاله بازي ميكنين ! ميگردين دنبال چهارتا كلمه ي قلنبه سلنبه كه خودتونم معنيشو بلد نيستين ، بعد ميزنين تو سر مردم كه بگين من از تو بيشتر ميفهمم ! خيلي شاخم ، خيلي خفنگم !

اه اه اه !

وقتي به اين چيزا فكر ميكنم ميگم خدايا شكرت كه من اين چيزا رو ميشنوم و ميفهمم چقدر خوشبختم چون اونا فقط تو فكر شاخ بودنن و از هيچي لذت نميبرن و به هيچي قانع نيستن ! خدا جونم دمت گرم !

ببخشيد يه لحظه قاطي كردم ، عذر مي خوام !

يه داستان يه جا خوندم خيلي قشنگ بود ولي نويسنده اش نا شناس بود به خاطر همين نشد از ايشون اجازه ي كپي رايت بگيرم ! اميدوارم منو ببخشه !

زيباترين قلب

مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا ميكرد كه زيبا ترين قلب را در آن شهر دارد . جمعيت زيادي گرد آمدند. قلب او كاملا سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود . پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيبا ترين قلبي است كه تا كنون ديده اند . مرد جوان ، در كمال افتخار ، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلوي جمعيت آمد و گفت‌: " اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست." مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند . قلب او با قدرت تمام ميتپيد ، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود ، اما آنها به درستي جاهاي خالي را  پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه  در قلب او ديده ميشد.  در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مينگريستند و با خود فكر ميكردند كه اين پيرمرد چگونه ادعا ميكند كه قلب زيبا تري دارد.

مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و با خنده گقت: " تو حتما شوخي ميكني ... قلبت را با قلب من مقايسه كن ، قلب تو ، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است . "

پيرمرد گفت:" درست است ، قلب تو سالم به نظر ميرسد ، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نميكنم. ميداني ، هركدام از اين زخمها نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام ، من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام . گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده كه به جاي آن تكه ي بخشيده شده قرار داده ام .اما چون اين تكه ها مثل هم نبوده اند ، گوشه هايي دندانه ، دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند ، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند.

بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام ، اما آنها چيزي از قلب خود به نداده اند . اينها همين شيار هاي عميق هستند.گرچه دردآورند اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيار هاي عميف را با تكه اي كه من در انتظارش بوده ام ، پر كنند ... حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست؟"

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. درحالي كه اشك از گونه هايش سرازير بود ، به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تكه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان ه پيرمرد تقديم كردو پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را جاي زخم قلب مر جوان گذاشت.

. . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 15:23  توسط splendour of flower  | 

ماه من !

ماه من غصه نخور ، زندگي جزر و مد داره ....

اي بابا هي به اين خانواده ميگم اين شبكه هاي بي ناموسي رو نگيرين خوبيت نداره !  درهر حال من پوزش ميطلبم ! ( پ دارم ! )

 

دروغ چرا ، تا دو ، سه سال پيش  هيچ تلاشي واسه گرفتن روزه نميكردم ! هيچ وقت درك لذت  صبح زود پاشدن  ، سحري خوردن ، با ولع افطار كردن و بعدشم سريالهاي درپيت ماه رمضونو ديدن رو نداشتم !

هيچ وقت فكر نميكردم كه مزه ي زولبيا باميه سر سفره ي افطار چقدر ميتونه با روزاي ديگه فرق كنه ، چقدر تلاش براي پاك بودن و بهترين بودن تو اين روزا ميتونه قشنگ باشه !

ولي خوب يادمه كه پارسال وقتي كه مامانم واسه سحري بيدارم ميكرد با يه حس خوبي بيدار ميشدم ، اونم مني كه  همه بهم ميگن مرغ ! مني كه خواب رو به هرچيزي ترجيح ميدم !

چقدر وقتي كه كنار سجاده ام مينشستم و زير چشمي به داداشم نگاه ميكردم كه متوجه ي گريه هام نشه ، حس خوبي داشتم ، حس ميكردم كه الان ميشه اسم منو گذاشت آدم !

يادمه اون موقع ها با يكي از رفقاي قديمي كل روزه ميذاشتيم  ، عمرا نميخواستم كم بيارم ! اين كل از همه ي كل ها شيرينتر بود .

همه ميگفتن فرگل دوباره جو گير شده ! آره جو گير ميشدم ، همين جو گير شدن احساس قشنگي بهم ميداد ! ... بو كن ! بوي عطر خدا مياد ! همون عطري كه  من تو ماه رمضون پارسال بهش هديه دادم ! فكر ميكنم  لاگوست باشه ! نه ... از اونم خوشبو تره ! همين عطر باعث ميشه كه من دوباره جو گيزر بشم !

خدايا كمكم كن كه لياقتشو داشته باشم !

 

ادعيه :

۱. خدايا ! يه بار يكي از بهترين دوستامو از دست دادم ، مرگ خودمو به چشم ديدم ! فكر نميكردم انقدر برام سخت و دردناك باشه ! ديگه هيچ وقت واسم يه همچين كابوسي رو پيش نيار !  واسه هيچ كس پيش نيار !

۲. يه زماني گفتيم كوروش بخواب كه ما بيداريم ! اما الان بايد بگيم جون مادرت پاشو كه گند زده شده به مملكت !  حقمون نبود كه جوونامون اينطوري پرپر بشن ، حقمون نبود كه يه هيتلر ديگه وارد كشورمون بشه !  نميدونم چي بايد بگم فقط همينو ميگم ، خودت به دادمون برس !

۳. خدايا امسال سومم ، تمام آرزوم رفتن به يه دانشگاه خوبه ، من تمام تلاشمو واسه درس خوندن ميكنم بقيشو ميسپرم به تو !

۴. بـــــــــــــــــــــــوووووووووووق !  بسه ديگه ! بقيش خصوصيه ! خدا جونم گوشتو بيار جلو ....

خدايا شكرت به خاطر همه چي ! هزار مرتبه شكرت و آي لاو يو وري وري وري وري وري مااااااااچ !

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 21:25  توسط splendour of flower  | 

يه لحظه مرگ !

- به به چه داداش گلي ، هزار ماشاالله !  آقاست !

-  باز چي مي خواي ؟!

-      ....  اممم ...  بيا بريم بيرون يه چند تا فيلم بگيريم ، آفرين داداشي !

- برو باو كي حال داره؟ !

- اِ اِ اِ اِ !   بيا ديگهههههههههه !

- اه ! خيلي خوب بابا زرزرووووو !

-  آی لاو یوووووووو ! 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- حالا خوب شد گفتم بيايم  فيلم بگيريماااا

بنده هيچ كدوم يك از اون فيلم هايي رو كه ميخواستم  ‍‍‍‍گير نيووردم  . اخوي بنده  حدودا 5 ، 6 كيلو  سي دي  فيلم خريداري فرمودند و  خوشحال و خندان  در حال بازگشت به منزل بوديم .

سر  ژله برقي  ( آقا p  نداريم حرفيه؟ !   )  كه رسيديم ديدم يك  آقاي بسيار بسيار  متشخص !  (به  چشم صد در صد  برادري ! )   جلومون ظاهر شدن !  بنده هم گفتم برا دره و احترامش واجبه ! اين جوري شد كه گذاشتم  ايشون جلوتر برن !

از ژله برقي  كه رد شديم   رسيديم به ژل ()  هيشكي رو ژل نبود ، شديدا سوت و  كور بود !  فقط يه مرده واستاده بود وسط  ژل !  وقتي اون  آقاي متشخص كه حدودا 20 و يكي دو ساله ميزد رسيد به اون مرده  شروع كردن به حرف زدن با هم . يه خورده كه رفتيم جلوتر ديدم مرده خيلي بد داره نگاه ميكنه چشماشم  ژر خون بود !

آقا ما رفتيم جلوتر  كه يهو  شنيدم صداي داد و فرياد داره مياد ، برگشتم ديدم  مرده  تو دست راستش  يه چاقو داره  با دست راستشم  يقه ي ژسره ( همون آقاي متشخص) رو گرفته ! ژسره هم هي التماس ميكرد كه تورو خدا تو رو قرآن  نكش منو !

منو ميگي؟ !  داشتم سكته ميكردم ! دلم خيلي براش سوخت ! عين احمقا دوويدم طرفش ! داداشم مانتومو گرفت ، گفت : ابله كجا داري ميري؟! بيا بريم !

- نه ، گناه داره صبر كن !

كم كم چند تفر اومدن رو ژل ، مرده كه ديدي اوضاع قاراشميشه ولش كرد و گفت ديگه نبينمتاااا !

ژسره دوييد طرف ما ، من بهش گقتم كه حالت خوبه؟! گفت داره ولي داشت ميلرزيذ! لباسشم جر خورده بود !  گفتم كه بهش چي گفتي كه اين كارو كرد و اينا ، گفت من اصلا نميشناختمش يارو مست بود ، معتاد بود ، مگه نديديش؟! 

گفتم آره خدا رحم كرد كه نكشتت !

ژسره هم دوييد رفت !

من تا خونه مثل بيد ميلرزيدم و وقتي رسيدم خونه زدم زير گريه !  مامانم كلي برام آب خنك آورد . ميشنيدم اما باور نميكردم كه مملكت هركي به هركيه !

تمام اين مدت به اين فكر ميكردم كه اگه جاي اون ژسره من و داداشم جلوتر ميرفتيم ....

كرم ريزي من يه جا به درد خورد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 16:42  توسط splendour of flower  | 

یعنی سه سال گذشت ؟!

یعنی سه سال گذشت؟!

سه سال گذشت از زمانی که تو از یه فرشته ی زمینی تبدیل شدی به یه فرشته ی آسمونی !

سه سال گذشت از زمانی که صدای خنده هات واسه همیشه خاموش شد !

سه سال گذشت از زمانی که من تازه فهمیدم چقدر دوستت داشتم و بهت نگفتم !

سه سال گذشت از زمانی که عاشقانه برات اشک ریختم و عاجزانه از خدا خواستم که تورو برگردونه !

سه سال گذشت از زمانی که حسرت آغوشت رو تحمل کردم !

باورت میشه ؟! سه ساله که فرشته ای ! سه ساله که پیش خدایی !

تینا ی عزیزم ، فرشته ی قشنگم ، واسه ی همیشه دوستت دارم ! خدایا ! مراقب فرشته کوچولو ی من باش !

 

نمیدونم تا چه حد اذیتت کردم ، اما میدونم باعث شدم که از دستم ناراحت بشی ! متاسفم ، از روی قصد نبود ، اون موقع هم دوستت داشتم !

آره میگن آدما وقتی میمیرن تازه عزیز میشن، اما تو اون موقع هم برام عزیز بودی

یادته وقتی بهم زنگ میزدی چقدر با هم می خندیدم ؟! من هیچ وقت بهت زنگ نزدم اما همیشه از شنیدن صدات خوشحال میشدم !

یادته بهت میگفتم تینا سوم نیا ، خیلی سخته ؟! تو هم چه خوب گوش کردی ! شاید تقصیر من بود !

هنوز صدای خنده هات تو گوشمه ! هنوز اشکهایی رو خودم با دستام از روی چشمات پاک کردم رو یادمه !

برات نماز خوندم ، قرآن خوندم ، بهت رسید؟!

میشنوی صدای گریه هامو ؟! میبینی چجوری دارم عذاب میکشم؟! میبینی هنوز که مامانتو میبینم میپرم تو بغلش ولی اون مات و مبهوت نگام میکنه؟! هنوز باورش نشده که فرشته شو از دست داده !

تینا تورو خدا مراقب خودت باش ، آخه اونجا تنهایی ! هرچند میدونم انقدر عزیزی که خدا تنهات نمیذاره !

چندتا دوست پیدا کردی؟! منو که فراموش نکردی ؟ یادته ؟ تو اون نامه ات نوشتی که هیچ وقت فراموشم نمیکنی ! الان چی؟ هنوزم فراموشم نکردی؟

اشکال نداره ، تو بهت خوش بگذره منم خوشحالم ! فقط اینو یادت باشه که واسه همیشه جات تو قلبه منه !

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 11:56  توسط splendour of flower 

ولم کن بابا عنوانم کجا بود ؟!

خیر سرم یه وبلاگ باز کردم حس و حالشو ندارم یه آپ بکنم !

البته خوب یه چند مدتی هم نبودم ، شمال بودم و خیلی هم گند گذشت !

اولین مسافرتی بود که واسه برگشتن لحظه شماری میکردم !

به هر حال گذشت و من موندم و در و دیوار خونمون که 24 ساعته نگاش کنم !

امممم ...

فک کنم من دیوونه ام ! ( الان سالار میگه شک نکن ! ) چون دلم شدیدا واسه مدرسه تنگیده !

واسه دوستام ، واسه تو سرو کله ی هم زدنا ، واسه دعواهامون که باعث میشد هر روز با اعصاب خوردی برگردیم خونه ، واسه دیوونه بازیهامون که باعث شد ناظممون خل بشه و از این مدرسه بره ، واسه گریه های دسته جمعیمون ! خلاصه واسه همه چی ! ولی دیگه فک نکنم امثال ازاین خبرا باشه ، سوم ریاضی و مسخره بازی ؟!!  به هر حال باید امثال خرامونو بیشتر کنیم و با مشت و لگد بیوفتیم به جونشون !

 

اصولا من از این جملات عاشقانه خیلی خوشم نمیاد اما یه چیزایی هست که با خوندنشون آدمو وادار میکنه که بهشون فکر کنه ، حداقل در مورد من که اینجوری بوده شما هم بخونین ببینین وادار میشین که فکر کنین؟ !

 

پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو... گفتم به خاطر هیچ کس پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست !

 


هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت تو زندگي من هستي روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه خورشيد در اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در اسمان معلوم نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه ستاره هاي اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهايم را براي بدست اوردنش از دست داده بودم !

 


واسه شكستن يه دل فقط يه لحظه وقت مي خواد.اما واسه اينكه از دلش در بياريشايد هيچ وقت فرصت نداشته باشي... ميشه مثل يه قطره اشك بعضي ها رو از چشمت بندازي ، ولي هيچ وقت نمي توني جلوي اشك وبگيري كه با رفتن بعضي ها از چشمت جاري ميشه

 

بخشندگي را از گل بياموز، زيرا حتي ته كفشي كه لگدمالش مي‌كند را هم خوش بو مي‌كند !

 

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...

 

به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم !

 

هميشه فکر کن تو يه دنياي شيشه اي زندگي ميکني. پس سعي کن به طرفه کسي سنگ پرتاب نکني چون اولين چيزي که ميشکنه دنياي خودته !

 

 

 

هر وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش ببيني اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره . اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره

چگونه است که هیچ گاه اجساد کسانی که می گویند برای ما میمیرند پیدا نمی شود ؟!!

 

به مهد کودک خوش اومدین !

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 16:43  توسط splendour of flower  | 

نو رسیده !

اهم !

به به سلااام !

میگمااا ... وبلاگ مستقل همچین بگی نگی یه فاز دیگه ای داره!

یه عمر وبلاگ گروهی و تظاهر ! آدم نمی تونست حرفای دلشو راحت بزنه .

خب ، خب ... ما هم اومدیم قاطی جوجه ها ببینیم این عالم وبلاگ نویسی چه حالی داره!

اممم ... خب من دوست دارم بیشتر نوشته هام از خودم باشه اما خب بعضی وقتا قاطیش دست نوشته های بقیه ( البته باحق کپی رایت ! ) بد نیس !

خب ! این زیری رو خودم نوشتم . خیلی وقت پیش در اثر دیدن یه صحنه به ذهنم رسید !

پ.ن : نوشته ی زیر حاصل ذهن آشفته ی نویسنده است و هیچ ارتباطی با واقعیت نداره !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آنگاه بود که احساس کرد زیبایی اش مانند خوره ای تمام وجودش را در بر گرفته و از درون در حال نابود کردنش است .

آرزو میکرد که هیچ گاه چهره اش تا آن حد زیبا و فریبنده نبود. حال باید چه میکرد؟

مانند دوشیزه های زیبا مقابل آینه می ایستاد و از زیبایی اش احساس غرور میکرد؟... خسته بود !

خسته از نگاه بی شرم هوس ، خسته از تمام نگاه هایی که روی او متمرکز بودند .

شاید اگر چهره ی یک بانو ی فربه یا کریه المنظر (*)را داشت ، آسوده تر می زیست.

درمانده از جایش برخاست و به تصویر بی اندازه زیبایش در آینه نگریست ،

برای مدتی کوتاه ... خشمی که از وجودش نشات (*) می گرفت آزاد گشت  و مجسمه ی دست ساز خود را به آینه پرتاب کرد که شاید تسکینش دهد .

 دیگر تاب تحمل نداشت ، لباس مندرسی به تن کرد و سعی کرد که ظاهر آراسته ی خود را آشفته سازد .

در کوچه های پر تردد گام بر می داشت و هرگاه از صدای گامهای خود که بی وقفه برداشته می شدند به لرزه می افتاد و به دوروبرش نگاهی می انداخت.

به خیابان خلوتی پیچید ، از نگاه های معنی دار مردان هرزه اشک در چشمانش جمع شد و بر وجود خود لعنت فرستاد ! مردی به او نزدیک شد و به بدنش دست کشید ، دخترک از فرط شرم و نفرت رعشه ای بر اندامش افتاد . مقاومت سودی نداشت ، مرد مست تر از آن بود که آگاه از اعمال خود باشد.

در دور دست ها نوری پدیدار گشت ، شاید راه فراری برای نجات از شهوترانی یک دیوانه ی مست بود. فرصت را غنیمت شمرد و خود را  در مقابل خودرو پرتاب کرد و یک آن همه چیز در مقابل چشمانش تیره و تار گشت...

خود را روی تخت بیمارستان یافت و مرد راننده از به هوش آمدن دخترک شاد گشت و جویای حال او شد . اما دخترک تنها به یک چیز خیره بود ، به تصویر دختری درمانده با صورتی باند پیچی شده که تنها دو چشم نا امید از او نمایان بود !

دخترک از ته دل و دیوانه وار قهقهه ای سر داد و خدای خود را شکر گزار شد !

زن پرستار و مرد راننده با نگاه هایی حاکی از بهت و تعجب نظاره گر او بودند !


* : درست نوشتم ؟  حوصله ی رجوع به فرهنگ لغتو نداشتم دیگه شرمنده اگه اشتبه !

* : اون یارو الفه که رو سرش یه حمزه داره رو چون حروف کیبوردم پاک شده پیدا نکردم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 13:46  توسط splendour of flower  |