چند وقت پیش فریناز بهم گفته بود که نزدیکای خونمون یه هیئته که مراسم شب احیا رو برگزار میکنن.
راستشو بخواین اینجور مراسم ها زیاد نرفتم ، نه اينكه اصلا نرفته باشم ، اما خوب چيز زيادي راجع بشون نميدونم ! وقتي فريناز بهم گفت ، كلي واسه خودم برنامه ريزي كردم ! اول با مامانم صحبت كردم ، بر خلاف انتظارم كلي استقبال كرد! گفتم شايد بهونه ي اينو بگيره كه تا دير وقت طول ميكشه و خيابونا خلوت ميشه و خطرناكه و اينا !
وقتي اجازه صادر شد رفتم كمد مامانمو زير و رو كردم ، واسه پيدا كردن يه چي ... چادر مشكي !!
ما اصولا خانواده ي مذهبي اي نيستيم ... يعني اصلا نيستيم ! واسه همين پيدا كردن يه چادر مشكي تو خونمون مثل پيدا كردن يه جوراب شلواري تو كله پزيه ! و اين موضوع اصلا باعث افتخار من نيست !
شايد خيلي وقتا كه ميبينم تو مدرسه ، نزديكاي زنگ آخر ، فريناز يه هد خوشگل و خوش رنگو از تو كيفش در مياره و با دقت رو سرش مرتب ميكنه و بعد چادرشو كه هميشه بوي عطر ميده رو سرش ميكنه ، بهش حسوديم ميشه ، و برعكس ، وقتايي كه ميبينم بعضي از خانم هاي چادري انقدر كثيف و بد بوئن كه حتي رغبت نميكني نزديكشون بشي ، از اين كه دختر چادري نيستم خوشحال ميشم !
به هر حال بعد از كلي گشتن يه چادر مشكي پيدا كردم ! رفتم تو اتاقم ، يه شال مشكي سرم كردم و اونو طوري جلو كشيدم كه ذره اي از موهام معلوم نباشه ، باورم نميشد كه تا حالا هيچ وقت خودمو اين شكلي نديده بودم ! بعدش چادرو سرم كردم ، شده بودم عين حاج خانوما ! ولي چندتا مشكل وجود داشت ،اول اينكه چادره واسم بلند بود ! دوم اينكه خيلي سنگين بود ! سوم اينكه هيچ كش و مشي نداشت و بنده به هميچ وجه نميتونستم جمعش كنم ! 
همون موقع ها بود كه فريناز زنگ زد ، قرار شد كه منو مامانم بريم دنبال فريناز و سروناز ( آبجيش ! انقد گوگوليه ! ) بعدش زنگيدم به بهشاد ، گفت حتما ميام و چادر مشكيم تا زانوهامه ! 
يه يه ساعتي گذشت كه بهشاد خانوم اس ام اس داد كه : فرگل با مامانم دعوام شده ! اوضاع خيطه (خيته ! ) شماها بريم منو هم دعا كنين !
ساعت نزديكاي نه بود كه من رفتم حاضر شم ، يه شلوار جين تيره با بلندترين مانتوي مشكي كه تونستم پيدا كنم رو پوشيدم ! قيد چادرو زدم چون ميدونستم هرچيزي لياقت ميخواد ! مني كه ۱۶ سال با حجاب كج و كوله تو خيابونا راه رفتم لياقت يه حجاب كاملو اونم فقط واسه يه شب ، ندارم!
يه شال مشكي سرم كردم و سعي كردم كه ذره اي از موهام معلوم نباشه ، رفتم تو اتاق مامانم و گفتم ، من حاااااضرم ! 
مامانم اول از تو آينه نگام كرد، بعد برگشت طرفم و بهم زل زد !
- الهي من قربونت برم ، چقد بهت مياد !
- 

خلاصه رفتيم فريناز اينارو برداشتيم ، تو راه مامانم گفت بريم بهشادم برداريم ، گناه داره ، دلش ميخواد بياد ! رفتيم دم در خونشون من زنگ زدم به گوشيش
- الو ( با صداي آروم)
- الو سلام بهشاد ، ما دم در خونتونيم ، نمياي ؟
- اِ؟ ! جدي؟! خوب تو چرا آروم حرف ميزني؟!
- نميدونم جو گيزر شدم ! 
- ديوونه ! الان ميام ، مامانم نمياد !
يه ديقه گذشت ، سه ديقه گذشت ، پنج ديقه گذشت !
- بهشاد كدوم گوري اي ؟! 
- اومدم !
يه ديقه ديگه گذشت ، دو ديقه ديگه گذشت !
دستمو گذاشتم رو بوووووق و فشاااااار دادم !
بــــــــــــــــــــــــــــــوووووق !
مامان : نكن بچه مردم خوابيدن ! 
همون لحظه بهشاد اومد ! تا منو از تو ماشين ديد زد زير خنده !
- قيافشو ! چه جيگري شدي ! 
ساعت ۹ و نيم بود كه رسيد به محل مورد نظر !
جلوي خونه كاملا خلوت بود !
مامان : ميگم فرگل تو برو يه سرو گوشي آب بده ببين اصلا خبري هست؟!
منو فريناز رفتيم تو خونه ، جلو در خونه يكي دو تا كفش بيشتر نبود !
من: اهم ! يا الله !
فريناز : ببخشيد ، حاج خانوووم !
من: 
فريناز : كوفت !
حاج خانوم : جانم عزيزم؟ بفرمايين !
فريناز : ببخشيد مراسمتون كي شروع ميشه؟!
حاج خانوم : الان شروع ميشه بفرمايين تو !
ما نيز فرماييديم تو !
اول يه خورده قرآن خوندن بعد ما سه تا رفتيم نماز مخصوص اون شبو خونديم و كم كم سر و كله ي مهمونا پيدا شد !
كلي قرآن خونديم ، كلي چيز ميزاي خوشمزه دادن خورديم !
آخر سر هم دعاي جوشن كبير خونديم و ساعت نزديك ۲ بود كه برگشتيم خونه !
عجب شبي بود ! خدا ازم قبول كنه !